سفارش تبلیغ
صبا
..:: بهونه های بارونی ::..

این کتاب یه کتاب فوق العاده است که تو اون کریس رونالدو لحظه به لحظه زندگی خودش رو شرح کرده است.این کتاب در اوایل سال 2008 به چاپ رسیده است و فروشی باور نکردنی داشته است.

لح
ظه هایی برای اهدا کردن


این عنوان خلاصه ای از اصل این کتاب است.لحظه هایی از دوران کودکی من و به شما میگه که چقدر فوتبال از یک سن خیلی کم مرا سر شوق اورد.این ها داستان هایی از یک بچه هست که همه چیز را به خاطر لذت بازی کردن با توپ رها کرد.این ها در حقیقت قسمت هایی از تجربیاتی هست که من تا الان بدست اوردم.بعضی از انها با شادی همراه بودند مثل اولین بار که من برای تمرین با بازیکنان حرفه ای (اصلی)اسپورتینگ انتخاب شدم اولین بازی برای اولین تیمم اولین بازی که برای تیم ملی کشورم بازی کردم انتقال من به منچستر جوایزی که تا الان بردم و خیلی دیگه.بقیه ی تجربیاتم تکان دهنده بودند و مرا به سمت ناامیدی و گریه کشاندند مثل دوره ای که در طول ان من باید تنها در مرکز تمرینات اسپورتینگ زندگی می کردم و نمی توانستم دلتنگی ام برای دوستان و خانواده ام را تحمل کنم.یا مرگ پدرم زخمی که هنوز هم خوب نشده است.این کتاب به یاد و خاطره ی پدرم اختصاص داره چون او هنوز هم در زندگی من حضور داره و من میدونم او هرجا که هست هنوز هم مثل همیشه به من افتخار میکنه.افتخاری که او لذت می برد تا به تمام جهان خبر دهد.
این کتاب به بقیه ی اعضای خانواده ام هم به همان اندازه تعلق داره.مادرم ماریا دولورس. خواهرانم الما و کاتیا. برادرم هوگو .دوستم(شوهر خواهرم کاتیا)جوزه پریرا و پسرخاله ام نونو ویوروس.انها گرانبهاترین در زندگی من هستند.بیشتر به خاطر انها تصمیم گرفتم سرگذشتم رو بنویسم.برای انها که تنها کسانی بودند که از من خواستند تا قسمت کوچکی از تجربیات زندگی ام را با شما تقسیم کنم.
من کریستیانو رونالدو دوست دارم که خودم رو مثل یک بچه ببینم.من همیشه برای بچه ماندن می جنگم حتی اگر شرایط سنی ام وضع متفاوتی داشته باشد البته فقط در راهی این را باور میکنم که ممکنه روبه رو شدن با بدبختی به همراه امیدواری و خوش بینی باشد.وقتی که برای یاد گرفتن و پیشرفت امادگی وجود داشته باشه.همیشه.من هرروز اینگونه رفتار میکنم چه در شرایط معمولی یا در حرفه ام برای پیشرفت از نظر یک انسان برای با ارزش شدن در فوتبال حرفه ای و برای شرکت کردن بیشتر برای موفقیت منچستریونایتد.
من امیدوارم که شما این"لحظه ها" در زندگی مرا همانطور که من احساس کردم احساس کنید.

اسم من کریستیانو رونالدو هست...

...و من میدانم این اسم معنی های زیادی به کسانی که عاشق فوتبال هستند میدهد- بزرگترین عشق زندگی من.انها مرا خیلی خوب میشناسند...هروقت انها مرا در زمین بازی میبینند میدانند که من چگونه بازی میکنم.چطور دریبل میزنم.انها استیل و سبک مرا میشناسند ولی خیلی چیزها راجع به من هست که هیچ کس نمیداند.
جوانی من به من این حق را نمیدهد که داستان زندگی ام را بگم و این کتاب هم قصد دفاع کردن از این موضوع را ندارد.این کتاب هیچی نیست فقط یک دعوت از خواننده ی این کتاب است تا بعضی از بهترین لحظه های زندگی ام را تا الان با او تقسیم کنم.پس این داستان کامل زندگی من نیست.یکروز در اینده ی خیلی دور نوشته خواهد شد.به امید اینکه خداوند هم کمکم خواهد کرد که یک دوره ی انقدر خوب تحقق یابد که من ان را بنویسم.در یک کتاب با صفحه های خیلی بیشتر!
من قصد دارم قسمت بزرگی از ان کتاب را به پیروزی های منچستریونایتد اهدا کنم به باشگاه که واقعا مرا معروف کرد و مرا به یگ الگوی فوتبال در 22 سالگی تبدیل کرد.من هیچ وقت یونایتد را فراموش نمیکنم ...بخاطر نیرویش و به خاطر لذتی که از پوشیدن لباس یونایتد بردم.این لذت فقط میتواند با لذت پوشیدن لباس تیم ملی پرتغال مقایسه شود.
من میخواهم با شما داستان های مختلفی از زندگی ام را تقسیم کنم:من درباره ی دوران بچگی ام به شما خواهم گفت سختی زمانی که باید خانه ام جزیره ی مادیرا را ترک میکردم و به مهمترین شهر پرتغال میرفتم زمانی که فقط یک پسربچه بودم.
زندگی من تغییر شگفت انگیزی کرده است.من خوشحالم که فوتبال بازی میکنم.برای بودن در تیم منچستر یونایتد و تیم ملی کشورم خوشحالم.من خوشحالم چون کاری را انجام میدهم که ازش لذت میبرم وحتی بخاطر ان حقوق هم میگیرم.شما از تمام این "لحظه ها" که در این کتاب نوشته شده خواهید فهمید که توپ
همیشه بهترین دوست من بوده است.بزرگترین جاذبه ای که مرا به سوی خود میکشاند .از زمانی که باید برای برگرداندنش به حیاط همسایه مان می پریدم.وقتی که در خیابان های فونچال با دوستانم بازی میکردم...
همانطور که قبلا گفتم این کتاب شامل مهمترین لحظه های منه.بعضی از انها خنده دار.بعضی ها غمگین.خیلی غمگین مثل مرگ پدرم.من امیدوارم که پس از پایان این داستانهای مختلف شما بتوانید کریستیانو رونالدو رو بهتر بشناسید.حداقل یه کم بهتر...
وقتی شما خواندن اخرین خط را تمام کردید امیدوارم به این نتیجه برسید که از این صفحات لذت بردید.لذتی که از دنبال کردن و تماشای یک دریبل زن در فوتبال میبرید.من همیشه میخواستم دیگران را خوشحال کنم.
بعد شما خواهید دید که من قصه گوی خوبی هستم یا نه.
هیچکس نمیتواند مرا سرزنش کند به خاطر اینکه عاشق کشورم هستم و نه برای اینکه منچستر یونایتد را در جای خیلی خاصی در قلبم قرار دادم.

(نام جزیره ای) TIMOR

هواپیما در فرودگاه COMODORO در DILI(پایتخت TIMOR غربی)فرود امد.من از پنجره به بیرون نگاه کردم و چیزی را که با چشمانم دیدم باور نکردم.جمعیت زیادی صبورانه منتظر رسیدن من بودند.با یک دست دوربین های عکاسی و دوربین های فیلم برداری و با دست دیگر کاغذ های سفید و یا پوستر های خوشامدگویی را گرفته بودند.ان ها واقعا مرا جذب کردند ولی ان با جمعیتی که در طول روزی که من در پایتخت timor غربی منتظر من بودند مقایسه نمیشد.همه ی خیابان ها پر از هزاران ادم بود.انها فقط برای دیدن من امده بودند برای دست تکان دادن برای من برای سلام کردن برای اینکه من یک لبخند به انها بزنم برای یک کلمه یک امضا و یا یک عکس من...
من در ان لحظه تکان خوردم..من تحت تاثیر جمعیتی قرار گرفته بودم که به من علاقمند بودند.اعضای شهر timor هرگز بازیکنی از تیم ملی پرتغال و منچستریونایتد رو از نزدیک ندیده بودند.من میدانم که پرتغال و timor گذشته ی تاریخی مخالفی(بدی)با هم داشتند و این را هم میدانم که مردم timor عاشق فوتبال اند و ان شور و شوق فوق العاده تنها چیزی هست که از ان همه احساسات زیاد در طول حضور من در انجا قابل توضیح دادن است.
هروقت تیم ملی پرتغال بازی دارد انها اول صبح بیدار میشوند و تلویزیون را روشن میکنند و از هیجان بازی لذت میبرند.(انها 9 ساعت از انگلیس و پرتغال جلوتر هستند)
برای مثال در طول یورو2004 اتفاقاتی افتاد:موفقیت بزرگی برای کشورمان هم از نظر سازمانی و هم از نظر ورزشی.اگرچه پایان بی نتیجه و غم انگیزی برای کسانی که سخت تلاش کرده بودند تا جام قهرمانی اروپا را ببرند داشت با وجود این مردم timor به جنگندگی ما افتخار میکردند.در حقیقت انها مثل برادران ما هستند دیدن شادی انها به خاطر حضور من در dili تعجبی نداشت و من مطمئنم همین اتفاق برای همه ی اعضای تیم ملی پرتغال هم میتوانست اتفاق بیفتد.ولی من الان راجع به احساساتی که خودم داشتم حرف میزنم.بدون شک من احساس کردم ادم خاصی هستم.تجربه کردن و دیدن شادی ان همه ادم که میخواستند مرا ببینند برایم کافی بود.ان یکی از چشمگیرترین و بزرگترین تجربه های من در زندگی بود و چیزی بود که من هرگز فراموش نخواهم کرد.
در طول رانندگی ما در یک جیپ به محل اقامت وزیر رسمی mari alkatari من هزاران ادم را دیدم.مسیر خیلی کوتاهی بود ولی بیش از یک ساعت وقت گرفت تا چند کیلومتر را بگذرانیم.
در خیابان های dili اشفتگی زیادی بود و حتی پلیس هم قادر نبود جمعیت را پراکنده کند.(کسانی که از حضور من شاد بودند و نام من و پرتغال را فریاد میزدند)واقعا جذاب بود.
ان یکی از لحظاتی بود که واقعا شما را سرحال میکرد. به اتفاق Laurentino Dias منشی جوانان و ورزش های پرتغال ،کسی که در timor بازدید رسمی داشت،من Mari Alkatari و تعدادی از وزیران حکومتش را ملاقات کردم.مدیر ورزش های timor وقتی کتش را دراورد و از من خواست لباسی را که پوشیده امضا کنم ،مرا غافلگیر کرد.
زمانی که من XANANA GUSMAO بزرگترین سردسته ی مقاومت مردم timor را ملاقات کردم،کسی که الان رئیس جمهور دموکراتیک timor شرقی است،همدیگر را در اغوش گرفتیم.
از بچگی چیز کمی که راجع به timor میدانستم،معنی زیادی برایم نداشت ولی اسم XANANA از جوانی برایم اشنا بود،انقدر که او مردی برجسته و شجاع بود.
خیلی جالب بود،نه فقط برای نمادگرایی اینکه به تنهایی به ملاقات ادمی به این مهمی که در شکل دادن تاریخ کشورش نقش مهمی داشت رفتم،همچنین برای شرایطی که وقتی در اداره اش بودیم ساخت.هرکس ناگهانی داخل میشد و هیچکس،هیچکس را نمیشناخت.
به درخواست او من پشت میزش نشستم و او رو به روی من ایستاد و به من بلوزها و پوسترهایی میداد و من انها را امضا میکردم که یادگاری هایی برای خانواده اش بودند.
شرایط غریبی بود ولی یک افتخار بود.XANANA GUSMAO مرد بسیار خوبی بود و من از ملاقات با او خیلی خوشحال شدم.
بازدید Timor شرقی رو به پایان بود،ولی قبل از ادامه دادن سفرم به مقصد Jakarta باید در Municipal استادیوم Dili حضور می یافتم.من هنوز با Xanana Gusmao بودم،وقتی که خبردار شدیم رفتن به استادیوم فکر خوبی نیست.جایی که جمعیت زیادی منتظر من بودند.به دلیل دلایل امنیتی بازدید من از انجا مصلحت امیز نبود.تعداد پلیس ها دور از حد انتظار بود .Xanana Gusmao با من بی پرده صحبت کرد.او میگفت که مشکلی نیست و مرا در استادیوم همراهی و از من محافظت میکند.رئیس جمهور Timor شرقی ضمانت کرد:انها به حرف من گوش می دهند،مشکلی وجود ندارد...من غافلگیر شدم و بار دیگر احساس خاصی داشتم.
ما به استادیوم رفتیم.من به چیزی که نمیشود ان را تصور کرد گواهی میدهم:بیش از بیست هزار ادم منتظر من بودند و اسم مرا فریاد می زدند.در یک زمان هم ترسیده بودم و هم تحت تاثیر قرار گرفته بودم ولی Xanana هنوز روی حرفش بود .او مرا همراهی کرد،امنیت را ایجاد کرد،راهی را برای عبور من باز کرد و مردم را قانع کرد که ان طرف تر بروند که من بتوانم به زمین بروم .پلیس ها که توسط جمعیت هدایت میشدند هم حتی از من عکس می گرفتند!
...خیلی سخت بود ولی ما موفق شدیم که به جایگاه تماشاگران برویم.خارق العاده بود.
Xanana اولین کسی بود که با جمعیت صحبت کرد .از انها خواست که ارام باشند .وقتی که نوبت من شد تا صحبت کنم،از ته قلبم از همه ی انها تشکر کردم،به خاطر عشق و احترامی که از انها دریافت کردم و به خاطر حمایتی که از من در ان روز فراموش نشدنی کردند.
اگر رسیدن من به انجا دشوار بود، لحظه ی ترک کردن استادیوم خیلی دشوارتر بود.پلیس ها هنوز از من عکس می گرفتند و جمعیت می خواست به من نزدیک شود.انها از روی یکدیگر می پریدند تا فقط از من یک امضا یا عکس بگیرند.دوستان من باید یک جاده را برای من خالی میکردند! این مثل همان صحنه ای بود که من به فرودگاه رسیدم.مردم از نرده ها می پریدند .
یک اشفتگی بزرگ...پلیس با انها مقابله کرد و فقط همان موقع بود که توانستم سوار هواپیمایی شوم که مرا به Jakarta می برد.لحظه هایی که من در Dili گذراندم،جذاب و فراموش نشدنی بودند.من احساس نکردم که خدا بودم،خیلی بیشتر از ان،ولی این به من اعتبار اینکه فوتبالیست معروفی در دنیا باشی و نتایجی که رسانه ها میتوانند داشته باشند را نشان داد. حتی بیشتر از ان، زمانی که در رابطه با مردمی باشی که در فقر و تنگدستی هستند مثل مردم Timor.من احساساتی را که در Dili تجربه کردم،در البوم خاطراتم نگه خواهم داشت.
من به ذره ی کوچکی شادی که به گوشه ای از جهان بردم،افتخار میکنم.
معلم کلاس پنجم من اگر ان حادثه را میدید حتما غافلگیر میشد.امروز من هروقت نگرانی او را به یاد می اورم نمیتوانم جلوی خنده ی خودم را بگیرم.هروقت من به کلاس میرفتم-گاهی اوقات دیر-به همراه توپ در یک دستم،او پشت سر هم می گفت:"رونالدو،توپ را فراموش کن.این توپ به تو غذا نخواهد داد.کلاس ها را از دست نده.مدرسه برای تو واقعا مهم است نه توپ.ان در زندگی برای تو هیچ چیزی نخواهد اورد."هنگامی که سوار هواپیما میشدم به یاد حرف هایش می افتادم.
زندگی پر از چیزهای غافلگیرکننده است.ان موقع من بدون توجه به حرفهایش گوش میدادم.ولی امروز او را درک میکنم،اگرچه او هنوز به مادر و خاله ام میگوید دیگر هیچ وقت این نظریه را به هیچ دانش اموزی نمیگوید.من فکر میکنم او کار درستی انجام داد و باید باورهایش را دنبال کند.به عنوان یک معلم ،او کارش را انجام داد و نصیحت خوبی بود با اینکه ما هیچ وقت نمیدانیم فردا ،چه چیزی برایمان می اورد.ولی من هرگز به او توجه نکردم.من دانش اموز عاقلی بودم.از بین همه ی درس ها ،علوم همیشه درس مورد علاقه ی من بود.شاید به خاطر مادیرا جزیره ام که اتشفشانی است و تنوع وسیعی از گیاهان را دارد که به یک باغ زیبا تبدیل میشوند.این کلاس ها توجه مرا جلب کرد و تمام توجه من،تمرکز بر انها بود.
وزیر علوم و فناوری پرتغال Mariano Gago از اینکه درباره ی علایق من بداند،خوشحال میشد.ما با هم در شروع به راه انداختن بازی های موبایل"cristiano ronaldo underworld football" ، مهمان مخصوص Y dreams بودیم،جایی که من باید دنیای فوتبال رو نجات میدادم.من شنیدم که او در حضور همگان گفت که من باید خیلی خوب باشم که الگویی نمونه برای بچه ها هستم.
من متاسفم که تحصیلاتم را بیشتر ادامه ندادم.ولی باید یک انتخاب در زندگی می داشتم.تازه تمرینات تیم حرفه ای اسپورتینگ را شروع کرده بودم.من قبل از این ها هم برای بازی در تیم لیسبون و تیم ملی دعوت شده بودم.درس خواندن و فوتبال حرفه ای (تمام وقت)به طور هم زمان مشکل بود و من یواش یواش به این موضوع پی بردم.ولی با گوش کردن به نصایح مادرم ،درس خواندن را حتی شب ها ادامه میدادم.من با تیم اول اسپورتینگ لیسبون به طور دائم تمرین میکردم و وقتی به مدرسه میرسیدم،بی نهایت خسته بودم.بنابراین باید یکی را انتخاب میکردم.فوتبال حرفه ای یا تحصیل تمام وقت و این تصمیم بسیار سختی بود.
در اسپورتینگ همه چیز عالی بود .من هرروز با تیم اول تمرین میکردم و انها مرا دوست داشتند.من امیدوار بودم یکروز به یک بازیکن حرفه ای تبدیل شوم.
من مدرسه را ترک کردم و مادرم در این راه به من خیلی کمک کرد تا به چیزی که میخواهم ،برسم.من این کار را بدون فکر انجام ندادم ولی تصمیم گرفتم که به هیچ دختر و پسر جوانی این را پیشنهاد نکنم،حتی کسانی که فوتبال را به اندازه ی من دوست دارند.
من اشتباه کردم،نه به خاطر انتخاب فوتبال،بلکه به این خاطر که انگلیسی را ادامه ندادم و به خودم میگفتم "برای چه من باید انگلیسی بخوانم؟".هر وقت کلاس زبان داشتم،بین ان در میرفتم و فوتبال بازی میکردم.
وقتی به منچستر یونایتد امدم،الکس فرگوسن مرا به هم تیمی هایم معرفی کرد.ان موقع فهمیدم که اشتباه کردم زبان را یاد نگرفتم.
ون نیستلروی به من خوش امد گفت.با لحنی دوستانه گفت:?how are you .من همانجا ایستادم،به او نگاه میکردم بدون اینکه بدانم چه جوابی باید بدهم.همانطور که من یک کلمه نمی فهمیدم،او ادامه می داد.
همانجا بود که من کلاس زبان هایی را به یاد اوردم که در انها شرکت نمیکردم.
بعد از این همه من به انگلیسی نیاز داشتم...


ادامه دارد................. ------ ادامش خیلی قشنگه....بهتون پیشنهاد میکنم حتما پیگیرش باشید

نظر یادتون نره




موضوع مطلب :

درباره وبلاگ


باران بهانه بود که تو زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی ولبخند مثل گلی شکوفه کند برلبانمان!
پیوندها
طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 59
  • بازدید دیروز: 88
  • کل بازدیدها: 157952



هواداران دو آتیشه ی  استقلال